آسمان
آسمان سرخ
آسمان زندانی درون چهارچوبهای فلزی
ستاره
ستارگان تعمید داده به خون
و لشگر واژگان تشنه
که لحظات خواب مرا جرعه جرعه می نوشند ...
و من در میان این هجوم سرد
بوسه های گرم بهار را از شب هدیه می گیرم ...
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت   توسط سعید
امشب در این آشفتگی دستان بی پروای من
تیغ خیانت می زند بر شاهرگهای سیاه زندگی
امشب در این درماندگی چشمان پر اندوه من
اشک ندامت می چکاند بر خطوط ناهماهنگی
که می سازد تمام لحظه های پر هیاهوی جهانم را
دل من با نوایی پر ز آه
می خواند امشب نغمه ی رفتن
رها گشتن از این گرداب بدبختی
رهایی ، پر زدن ، رفتن به اوج آسمانها
در کنار تیز پروازان بی قیدی
که پشت ابرها سر را به سقف آسمان پاک می سایند
خسته ام
خسته ازین آشفتگی
خسته از این چرخ بی مقدار پست
خسته از اندوه بی پایان که ضربان شمار افتاده ی قلب پریشان مرا
می خواند امشب به سکون و ایستادن در میان سیل بی رحم زمان
خسته از این راه پر خم که نمی دانم کجای این بیابان غریب
کوله ی پوسیده ی احساس من را در میان لاشه های فاسد مانده به زیر آفتاب زندگی
بی هدف ، بی مقصد و ماوا رها خواهد نمود
من ازین چرخ کثافت که همه جان مرا بازیچه ی دستان بی رحمش نموده شکوه دارم
من ازین بیهودگی ها
از رها گشتن در این سردرگمی ها شکوه دارم
ای خدا
گر نقش من در بازی این روزگار
اشک و آه و غوطه خوردن در میان تل احساسات نامفهوم زندانی درون سایه های گنگ و بی جان شکسته روی دیوار اتاقم بود
پس چرا از روز اول مهر محکومیتم را روی سینه حک نکردی
تا بدانم که مرا در کجای این جهان بی مروت جای دادی
سست و بی جان در پی ردی به جا مانده میان سایه های روی دیوار اتاق
جستجوی نقشی از خود می کنم
نقشی از من که زمانی روی دیوار سیاه
ثبتی از آشفته بازار جهانم بود
ساکت و مبهوت ....
رو به دنیایی که در آن نور هم زندانی دستان بی مقدار تاریکیست
حکم ناجوانمردانه ی ماندن میان این عذاب بینهایت را به گردن می کشم
ای خدا
تا به کی این لطف بی اندازه ی دنیای مخلوق تو را
با اشک و آه و سوز سینه شکر گویم
تا کجا این درد بی اندازه را
با خود میان سینه ام در زیر خروار تعفن بار بودن در نقاب دیگری پنهان نمایم
تا به کی من او شوم
پنهان در او
پشت نقابش گم کنم این خویشتن را
تا نبیند چشم دنیا این درون ذوب در اندوه بی اندازه ام را
در جهانی که در آن جایی برای دنیای شش گوش حقیرم نیست
در جهانی که صدای حق حق روح پریشانم
میان آنهمه آوای نامفهوم و بی معنی به گوش هیچ موجودی نخواهد رفت
امشب این دنیای بی پیکر خیال رفتن وپرواز را می پروراند
امشب این روح پریشان
بال خود را بهر کوچیدن به دنیای دگر وا می گشاید
ای دریغ
ای درغ از اینکه حتی مرگ هم بار سفر از این خرابه بسته است
ناتوان از ماندن و رفتن
هنوزم در میان سایه ها تصویری از خود را درین ویرانه می جویم
شاید امشب این من گم در میان سایه ها خود را نمایان سازد امشب
شاید آوای پریشان حال این روح رها خود را نمایان سازد امشب
چشم را می بندم امشب
تا رها گردم از این سرمای بی حد
چشم را می بندم امشب
تا که شاید صبح فردا در جهانی غیر از این دنیا کنم باز آن دو چشم دردمندم را
شاید آن دنیا مکان بهتری باشد برای روح این دلخسته از زندان بی مقدار دنیا
که توان فهم آوای غریبش را ندارد
1388/02/24 23:43
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت   توسط سعید
آسمانم ابریست
خانه ام تاریک .....
و دلم در عطش قطره ای نور
کجاست قلبی که بشنود خنده ی پر درد مرا
دنیایم را در چهار دیواری اتاقم حبس می کنم
تا کسی ترک های روح خشکیده ام را نبیند
تک پنجره ی اتاقم لحظه به لحظه کوچکتر می شود
و من در این دنیای شش گوش یک قحطی زده ام
قحطی نور ، قحطی ایمان
فریاد می کشم
رو به آسمان فریاد می کشم
و او می خندند
می خندد و با قهقهه ای هولناک می بارد
پنجره را می گشایم
هجوم قطراتش را حس میکنم
ذره ذره اش را می چشم
با مزه اش مدتهاست که خو گرفته ام
چیزی مثل آب نبات با طعم گس تنهایی
در دوردست ها انگار
کسی نتهای بی جان بودن را ، یک به یک می نوازد
تا سوار بر بالهای باد ، همصدا با تیک تاک ساعت
خبر مرگ این لحظات نفرین شده را برایم بیاورند
گوش می سپارم به این هارمونی سرد
و با آنها هم نوا می شوم
با آنها به ثانیه ها لعنت میفرستم .
تیک ..... تاک .....
عقربه های ساعت
با بی تفاوتی در این ازدحام گام بر می دارند
و از روی اجساد متعفن ثانیه ها عبور می کنند
و من هنوز همانم
یک قحطی زده
19 / 11 / 1385
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت   توسط سعید
شعر من پر بگشای
گذر از پنجره را معنا کن
نرم و آهسته به گوش دنیا
رویش حادثه را نجوا کن
شعر من پر بگشای
خارج از این قفس سرد غزلها جاریست ...
خارج از این قفس سرد جهان بوی شکفتن دارد
و تو آشفته در این تیره شب جانفرسا ...
غوطه ور در غم نابودی جنگل باقی ...
شعر من پر بگشای
بگذر ار هرچه که سیمای حقیقت دارد ...
بگذر از هرچه که همراه شقایق پژمرد...
و رها گرد ار این باور بیمار درخت
که همه عمر به نادانی خویش
تبر نکبت و بیداد به نابودی جنگل می زد ...
پاییز ۸۸
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1390ساعت   توسط سعید
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت   توسط سعید
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت   توسط سعید
جمعی در سوگ یادی و من
در سوگ شاخه های خشکیده ی یک زندگی
در این هم همه ی بی روح پر تزویر ...
به راستی کدام سوگوار تریم ؟
سوگواران مرگ ؟
یا سوگواران زندگی ؟؟؟
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت   توسط سعید
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت   توسط سعید
باد با نجوای مبهمش
مرا به سرمای کوچه های بن بست می خواند ...
کوچه های تنگ ...
کوچه های خیس ...
و من در خلا ثانیه ها شناور می شوم ....
+
نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1390ساعت   توسط سعید
+
نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1390ساعت   توسط سعید